تبليغاتX
جولیان - جنگ نامه( 2-3)
 
شعر و نقد و زندگی
 
با سلام به دوستان عزیز

( جنگ نامه) یک کار تازه با فضای حماسی و اسطوره ای و تغزلی استُ.

 

(جنگ نامه)

چقدر غریب!

چقدر بیگانه بودیم از هم با هم؟!

در بیقراری ناگزیر .اما هر حادثه

در دشواری هر راهی صعب. اما بی پایان . . .

ناگهان برافراشته و بر آسمان شدم

از تهی میان دو دریا

وقتی یاداشت های روزانه همه مملو از بی نصیبی و تلخی  بود

به آسمان برافراشته شدم

به آسمان تجلی

به آسمان سرخ دم جام

و دویدن. دویدن در دشت لادن های ابدی

و دویدن. دویدن ناگزیر

و چرخ زدن در بازی های کودکانه

و پای فشردن در هوای پاک آبی

 

چقدر یادمان رفت!؟

چقدر برمگو افتاد!؟

و شراب تجلی به فتوای سرخوشانه باطل گشت

و دست ها با آلت قتاله تباه بگشت

 

شگرف!

چقدر غریب!

چه غریبانه مرا گشتند

و شگرف تر

مردی شبیه من سالیانی اینگونه دراز روی صلیب بود

 

بر آسمان جنگ نامه شدم

به سریر مزدهم دست ها و پستان ها

به انظباط و توازی نرگس ها

به قامت باد و بنفشه ها

دیگر مرا نفرین کارساز نبود.

 

( جنگ نامه )

بعد از این همه سال

هنوز دهانم بوی روزه می دهد

و سوگند می خورم به کسی که همشیه از من دور ست

و فکر می کنم که جایی زندانی ست

در رویا ها اوج می گیرم

انبوه کهکشانمها را خاکستر می شوم

و ابرهای حادثه را سخت می بارم

 

من دهانم آغشته است

و فکر می کنم که دیگر دیر شده ست

حتی نمی توانم که شناسنامه ام را به مامور سرنوشت تسلیم کنم

و خبرم را آیا به روزنامه برسانم

بی شک این وداع ست

وداع با چشم هایی که تمام عمر آزارم دادند

و دست هایی که به باورم یک لحظه نرسیدند

این دریچه اگرچه به دشواری

اما زمانی نور را به سرانجام خواهد آورد

شاید زمان را با آن آستین کهنه و ژنده بیش از این نمی زیبد

و خراب آباد را خریداری بهتر از عشق نشاید

تو دختر یک غریبه بودی

و من کسی که باید می آمد  با باورهای سخت بی تمکین

و این خواب را خوابگذار تعظم بری خود گذاشت

تا در آحرین لحظه به ناگهان بر زمین بگذارد

 

قرار بیگاه بود

ناتمامی ه هر ازگاهی به بهانه ی لادن ها می آند

و در مرزهای باید حضور

با تهیج و شرمساری پا پس می کشید

نیمه ی گمشده را چرا سوگند نشد؟!

کبوداشهر را چرا فرجان نشد؟!

وداع کنید

وداع را با راستی یاد کنید

و از آن شنل بلند و زرد ناباورانه بخواهید

و بوسه اما آهی که به دهانهی شب دم به دم می ریخت

و در شریان لذت و تاریکی مجال به خود آمدن نداشت

وداع را کوتاه و سرخ جامه تر بخواهید

من می خواهم از زمین دور شوم

و به آیین گم شدن های پی در پی در بیایم

مگر بیدار نیستی؟

مگر آیه های سراسیمه مرا نمی خوانی؟

چرا دستت بالا نمی آید؟

 

من دهانم بوی روزه می دهد

و عاصی و بی تابم

شاید این همان فرجام موعود ست

 که سال ها مرا می خواند

و من ندانسته در بازی های کودکانه شریک بودم

و فتح آری. اما نامیسر

آن باغ بزرگ در پریشانی هایش شکی نداشت

این ما بودیم که می خواستیم یقینمان را از باغ قرض بگیریم

و فکر می کردیم به  طراوت و هم آوایی دیوانه وار نام ها و آغوش ها

وداع را با تانک و شلیک مساسل بخوانید

انسان ها با همان شنل زرد و موهای قرمز

چقدر دیر به همدیگر می رسند؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:54  توسط رضا   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM