شعر و نقد و زندگی |
در حدود یکسالی ست که منتظر مجوز ضلع تاریک ( مجموعه داستانم ) هستم. بر اساس نشنیده ها « زده ام فالی و فریاد رسی می آید»
( جنگ نامه) یک کار تازه با فضای حماسی و اسطوره ای و تغزلی استُ.
(جنگ نامه)
چقدر غریب!
چقدر بیگانه بودیم از هم با هم؟!
در بیقراری ناگزیر .اما هر حادثه
در دشواری هر راهی صعب. اما بی پایان . . .
ناگهان برافراشته و بر آسمان شدم
از تهی میان دو دریا
وقتی یاداشت های روزانه همه مملو از بی نصیبی و تلخی بود
به آسمان برافراشته شدم
به آسمان تجلی
به آسمان سرخ دم جام
و دویدن. دویدن در دشت لادن های ابدی
و دویدن. دویدن ناگزیر
و چرخ زدن در بازی های کودکانه
و پای فشردن در هوای پاک آبی
چقدر یادمان رفت!؟
چقدر برمگو افتاد!؟
و شراب تجلی به فتوای سرخوشانه باطل گشت
و دست ها با آلت قتاله تباه بگشت
شگرف!
چقدر غریب!
چه غریبانه مرا گشتند
و شگرف تر
مردی شبیه من سالیانی اینگونه دراز روی صلیب بود
بر آسمان جنگ نامه شدم
به سریر مزدهم دست ها و پستان ها
به انظباط و توازی نرگس ها
به قامت باد و بنفشه ها
دیگر مرا نفرین کارساز نبود.
( جنگ نامه )
بعد از این همه سال
هنوز دهانم بوی روزه می دهد
و سوگند می خورم به کسی که همشیه از من دور ست
و فکر می کنم که جایی زندانی ست
در رویا ها اوج می گیرم
انبوه کهکشانمها را خاکستر می شوم
و ابرهای حادثه را سخت می بارم
من دهانم آغشته است
و فکر می کنم که دیگر دیر شده ست
حتی نمی توانم که شناسنامه ام را به مامور سرنوشت تسلیم کنم
و خبرم را آیا به روزنامه برسانم
بی شک این وداع ست
وداع با چشم هایی که تمام عمر آزارم دادند
و دست هایی که به باورم یک لحظه نرسیدند
این دریچه اگرچه به دشواری
اما زمانی نور را به سرانجام خواهد آورد
شاید زمان را با آن آستین کهنه و ژنده بیش از این نمی زیبد
و خراب آباد را خریداری بهتر از عشق نشاید
تو دختر یک غریبه بودی
و من کسی که باید می آمد با باورهای سخت بی تمکین
و این خواب را خوابگذار تعظم بری خود گذاشت
تا در آحرین لحظه به ناگهان بر زمین بگذارد
قرار بیگاه بود
ناتمامی ه هر ازگاهی به بهانه ی لادن ها می آند
و در مرزهای باید حضور
با تهیج و شرمساری پا پس می کشید
نیمه ی گمشده را چرا سوگند نشد؟!
کبوداشهر را چرا فرجان نشد؟!
وداع کنید
وداع را با راستی یاد کنید
و از آن شنل بلند و زرد ناباورانه بخواهید
و بوسه اما آهی که به دهانهی شب دم به دم می ریخت
و در شریان لذت و تاریکی مجال به خود آمدن نداشت
وداع را کوتاه و سرخ جامه تر بخواهید
من می خواهم از زمین دور شوم
و به آیین گم شدن های پی در پی در بیایم
مگر بیدار نیستی؟
مگر آیه های سراسیمه مرا نمی خوانی؟
چرا دستت بالا نمی آید؟
من دهانم بوی روزه می دهد
و عاصی و بی تابم
شاید این همان فرجام موعود ست
که سال ها مرا می خواند
و من ندانسته در بازی های کودکانه شریک بودم
و فتح آری. اما نامیسر
آن باغ بزرگ در پریشانی هایش شکی نداشت
این ما بودیم که می خواستیم یقینمان را از باغ قرض بگیریم
و فکر می کردیم به طراوت و هم آوایی دیوانه وار نام ها و آغوش ها
وداع را با تانک و شلیک مساسل بخوانید
انسان ها با همان شنل زرد و موهای قرمز
چقدر دیر به همدیگر می رسند؟!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|