تبليغاتX
جولیان
 
شعر و نقد و زندگی
 
باری ای دوست

با زره مهر بپوشانم

و با قانون عشق دست بندم زن

و ضامن بی طاقتی هایم شو

چه شب درازی بود نرگس؟

با سلام به دوستان بزرگوار. عید نوروز را به همه تان تبریک می گویم   آرزوی سالی خوش. ضمنا به اطلاع می رسانم که مجموعه داستان ( ضلع تاریک ) منتشر شد. منتظر نظراتیم.

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:8  توسط رضا   | 
با سلام به دوستان عزیز.

در حدود یکسالی ست که منتظر مجوز ضلع تاریک ( مجموعه داستانم  ) هستم. بر اساس نشنیده ها « زده ام فالی و فریاد رسی می آید»

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:11  توسط رضا   | 
با سلام به دوستان عزیز

( جنگ نامه) یک کار تازه با فضای حماسی و اسطوره ای و تغزلی استُ.

 

(جنگ نامه)

چقدر غریب!

چقدر بیگانه بودیم از هم با هم؟!

در بیقراری ناگزیر .اما هر حادثه

در دشواری هر راهی صعب. اما بی پایان . . .

ناگهان برافراشته و بر آسمان شدم

از تهی میان دو دریا

وقتی یاداشت های روزانه همه مملو از بی نصیبی و تلخی  بود

به آسمان برافراشته شدم

به آسمان تجلی

به آسمان سرخ دم جام

و دویدن. دویدن در دشت لادن های ابدی

و دویدن. دویدن ناگزیر

و چرخ زدن در بازی های کودکانه

و پای فشردن در هوای پاک آبی

 

چقدر یادمان رفت!؟

چقدر برمگو افتاد!؟

و شراب تجلی به فتوای سرخوشانه باطل گشت

و دست ها با آلت قتاله تباه بگشت

 

شگرف!

چقدر غریب!

چه غریبانه مرا گشتند

و شگرف تر

مردی شبیه من سالیانی اینگونه دراز روی صلیب بود

 

بر آسمان جنگ نامه شدم

به سریر مزدهم دست ها و پستان ها

به انظباط و توازی نرگس ها

به قامت باد و بنفشه ها

دیگر مرا نفرین کارساز نبود.

 

( جنگ نامه )

بعد از این همه سال

هنوز دهانم بوی روزه می دهد

و سوگند می خورم به کسی که همشیه از من دور ست

و فکر می کنم که جایی زندانی ست

در رویا ها اوج می گیرم

انبوه کهکشانمها را خاکستر می شوم

و ابرهای حادثه را سخت می بارم

 

من دهانم آغشته است

و فکر می کنم که دیگر دیر شده ست

حتی نمی توانم که شناسنامه ام را به مامور سرنوشت تسلیم کنم

و خبرم را آیا به روزنامه برسانم

بی شک این وداع ست

وداع با چشم هایی که تمام عمر آزارم دادند

و دست هایی که به باورم یک لحظه نرسیدند

این دریچه اگرچه به دشواری

اما زمانی نور را به سرانجام خواهد آورد

شاید زمان را با آن آستین کهنه و ژنده بیش از این نمی زیبد

و خراب آباد را خریداری بهتر از عشق نشاید

تو دختر یک غریبه بودی

و من کسی که باید می آمد  با باورهای سخت بی تمکین

و این خواب را خوابگذار تعظم بری خود گذاشت

تا در آحرین لحظه به ناگهان بر زمین بگذارد

 

قرار بیگاه بود

ناتمامی ه هر ازگاهی به بهانه ی لادن ها می آند

و در مرزهای باید حضور

با تهیج و شرمساری پا پس می کشید

نیمه ی گمشده را چرا سوگند نشد؟!

کبوداشهر را چرا فرجان نشد؟!

وداع کنید

وداع را با راستی یاد کنید

و از آن شنل بلند و زرد ناباورانه بخواهید

و بوسه اما آهی که به دهانهی شب دم به دم می ریخت

و در شریان لذت و تاریکی مجال به خود آمدن نداشت

وداع را کوتاه و سرخ جامه تر بخواهید

من می خواهم از زمین دور شوم

و به آیین گم شدن های پی در پی در بیایم

مگر بیدار نیستی؟

مگر آیه های سراسیمه مرا نمی خوانی؟

چرا دستت بالا نمی آید؟

 

من دهانم بوی روزه می دهد

و عاصی و بی تابم

شاید این همان فرجام موعود ست

 که سال ها مرا می خواند

و من ندانسته در بازی های کودکانه شریک بودم

و فتح آری. اما نامیسر

آن باغ بزرگ در پریشانی هایش شکی نداشت

این ما بودیم که می خواستیم یقینمان را از باغ قرض بگیریم

و فکر می کردیم به  طراوت و هم آوایی دیوانه وار نام ها و آغوش ها

وداع را با تانک و شلیک مساسل بخوانید

انسان ها با همان شنل زرد و موهای قرمز

چقدر دیر به همدیگر می رسند؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:54  توسط رضا   | 
](با سلام به دوستان بزرگوار)

( جنگ نامه)

مبارک باد البرز

فراز آمدن و فرایاد آوردن

خیل جاودانه ارواح و آن خیال هردم برانگیزاننده از برف

مبارک باد هستی تو یک پیراهن آه ...!

و تمام لذت من آه آه

آه مدام و تمام

 

این را گریه نیست

این را دگربودگی و شدن هر دمه است

بیش از این ها باید باغ را به فصل شا ه دانه ها و نرگس های ویرانگر خواست

آری هر اوج را نشیبی ست

جز دمادم ازلی و ابدی عشق

جز دگری و دگر بودگی عشق

و عشق را نه یک جام پراند

و نه یک غریبه از راه ببرد . . .

 

جنگ نآمه آن یاخته ازلی

از مشی و مشیانه افروخته و آفزاید

شبی چنان تنگ زمین و زمان را به بر گرفت

که شعر لحظه ی موعود را

 

آی هم صدا!

ای قرار نامعلوم توازی ها!
تا کی به جان حقیقت افتادن ها و بسط چرایی ها!

و حقیقت ناممکن  صدا شد

و ناممکن لادن و حرف و حوصله گشت

......

...........

و بی شک و بر آستانه البرز را جز این مباد

متبرک باد آن سواره

متبرک آن پولاد و زخم

متبرک باد تهی میان دو دریا

و تاج گل آذینی که یک بعد ظهر آفتابی به آن تمسک می جویید

 

و جنگ نامه

فراخوانی تقدیر بود

در تهی میان دو دریا و مسلسل ها و شاید دورتر هم باد

۱۵/۱۱/۸۶

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 17:36  توسط رضا   | 

مژده به دوستان

       نيمه گمشده ( مجموعه شعر ) رضا روشني منتشر شد، منتظر نقد و نظرات شما هستيم.

    A gift to our friends;

Nim e Gomshodeh ( anthology poems ) of Reza Roushani now is published. We

are waiting eagerly  for your ideas and suggestions.

 

 

( كپو ، كچي[1] . . . )

و دورتر

مي‌بردم و مي‌كشاندم

در بيشه و بي‌راهه

آنجا كه من نيستم

« كپو . . . كچي . . .»

 

اين كيست كه مي‌كشاندم و مي‌بردم؟

آيا نازياي خسته من است

يا نازاره است

كه تارهاي مويه را به هم مي‌بافد؟

 

« كپو . . . كچي . . .»

بهار آمد

راز تو برملا گشت

و من شاعر مغروري شدم.

 

« كپو. . .»

كدام آشفته از شاهنامه نمي‌گذرد و رو به توران ندارد؟

رد كدام اسب در خيال تو مي ماند؟

تو به سوي كدام خرابه رو داري؟

 

« كچي . . . »

من پرنده اين فصل نيستم

و طعم شلاق روي زبانم جا مانده

تو را به شعرهايم

كه كسي باور ندارد سوگند مي‌دهم:

 من پرنده اين فصل نيستم

من راز تو را به كسي نگفته‌ام

حتي به مادرت پري

 

« كپو . . . كچي . . . كفبي . . .كمبي . . .»

آيا در تمام زمستان مادر م مي‌ماني؟

و از سماور

برايم چاي مي‌ريزي؟

 

« كپو . . .كچي . . .»

زندگي به راه خود مي‌رود

صحبت از بريدن و دريدن مباد

صحبت از مرگ مباد

بيش از اين صحبت از هرزگي مباد

همه زندگي‌مان را

در يك چمدان كوچك جا مي‌دهيم.

 

آه « كپو . . .كچي . . .»

 صداي تو . . .

صداي تو بار حنا دارد

و تاج و پولك و ماهي‌هاي خالدار و گيلاس‌هاي تب دار

از آن آويخته

صداي تو التماسي است به آينه

اشاره‌اي ست به شكستن

بي‌بي اين روزها  از تو تنهاتر است

 

« كپو . . .. كچي . . .»

بهار است

چيزي كنار جاده مي‌افتد

و دستان من آن طرف بريده تر

من گمشده‌ام را

لاي همين بي‌مهري‌ها مي‌يابم

من گوش به زنگ ايستاده‌ام

و حلقةهاي بافته شعر

روي دست‌هايم مي‌ماند

« كپو . . .

كچي . . .

كفبي . . .

كمبي . . .»

 

 



[1] . پرنده‌اي است با آوايي محزون كه به همان آوايي كه مي‌خواند شناخته مي‌شود. در مورد اين پرنده افسانه‌اي بر سر زبان‌ها بودة اينگونه كه كپو كچي تازه عروس بوده و مادر شوهر او را بسيار ظجر مي‌داده و بهار كه شير گوسفندان مي‌"رفته مادر شوهر مدام بهانه مي‌اورده كه شير كم است شما آن را به پدر و مادر خودت دزدي مي‌دهي و اين شير نيست و فقط كف شيره. اين بود كه او دعا مي‌:ند تا از اين سرنوشت خلاصي يابد و خداوند او را به شكل پرنده‌اي در مي آورد كه بيشتر در فصل بهار پيدايش مي‌شود و با آواي حزينش مي‌×واند.: كپو . . كچي . . . كفبي . . . كمبي. . .

  نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:29  توسط رضا   | 
نازیا!

چه کسی خواب دیده؟

چه کسی رنجیده؟

دردمیانگیز

از خواب میاشوب و از من مگریز . . .

 

نازیا!

به پایان خواهد آمد

آنچه نامیسر است

و به بار خواهد نشست

آنچه ناباوری است

 

نازیا!

آه نازیا!

اندوهم مرسان

و به بهانه هایی چنین تلخ میامیز

و با دیرآمدن هایی چنین عشق را از یاد مبر . . .

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 15:42  توسط رضا   | 
با عرض ادب به خدمت دوستان

 و نیزعرض تسلیت به سبب درگذشت اصحاب نظر و خبر و نیز درگذشت منوچهر نوذری

 

من کسی را می شناسم

که سپیده نیست

که ملک الشعرا نیست

که پست مدرن نیست

و خود را رها کرده

 

من کسی را می شناسم

که در یک مسجد بزرگ می خوابد

من کسی را می شناسم

که خود را به روزهای مدرسه می آویزد . . .

  نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 20:7  توسط رضا   | 

(هميشه )

هميشه براي زندگي كردن چيزي هست

هميشه براي آواز خواندن چيزي ته استكان مي‌ماند

هميشه چيزي هست كه تو را تنگ در آغوش فشارد

و از آن سو به پرتگاهي بياويزد

 

چيزي هست

بين شك و يقين

بين كينه و بغض

كه نشاني آن از وسط خيابان مي‌گذرد . . .

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 10:31  توسط رضا   | 
من می گریزم

از کسی که می خرد :کینه

از کسی که می فروشد : مرگ

از کسی که به شقایق می گوید: نه

I avoid

of someone whi buys:hate

of some one who sells : death

of someone who says to peonies:no

نیما و نظریه ادبی

امروزه ادبیات ما یک گستره ناهمگن است و در ذهن جمعی تصوراتی عجیب و غریب و متضاد وجود دارد گه در حیطه عقل جمع پذیر نیست. وضعیت موجود سوالاتی را پیش می کشد که آیا از بین این مجموعه ناهمگن باید به دنبال یک فراروایت بود یا نه. اگر فراروایت امری ضروری باشد ُآنگاه این سوال مطرح می شود که این اصل چگونه محقق می شود۰ (این بحثی هست که تحت عنوان نیما و نظریه ادبی ارائه می شود. )

  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 9:58  توسط رضا   | 

( life )

Life

Is not an apple to bite

Is not hair to brush

Life

Is not a hate easily be taken

Is not a desire be offed by some water

Life

Could be a thing near, nearer

A thing like Allah

A thing like Kaf mount.

Like Simourks feather

Life

Can be a thing; beautiful, more beautiful

A thing more beautiful

than disaster

than a puse and a distance between two kisses

life

Can be arm and join; page by page

Can be love and agree; letter by letter

Life

Can be a form to freshness

To avoid of vocab. and argument

Life

Could overcome

anxiety and lateness

If we wanted.

NOTICE:

Very soon the anthology poems of Reza Roushani as (Nimeh Gomshodeh) will be published. Looking forward eagrly for your comments, ideas and suggestions.

Visit web site: www.julian.blogfa.com

توجه:

به زودی گلچِنی از اشعار رضا روشنی با عنوان (نيمه ی گمشده) به چاپ خواهد رسيد. مشتقانه منتظر نظرات و پيشنهادات شما هستم. از وب سايت: جوليان ديدن فرمائيد.

__________________________________________________________________-

  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 10:16  توسط رضا   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM