تبليغاتX
جولیان
 
شعر و نقد و زندگی
 
 

                                      ( مرحمت فرمائيد..)  

مرحمت فرمائيد

اين تابوت را برگيريد

سنگين شده ام

از خودم

از گناه و ترس شايد

 

خيال بيهوده مفرما!

قرار همين گونه راه خودش را مي رود

عيلام و آشور دوباره، «اميديه» قرار مي گذارند

براي دختري كه چشمانش صد نيزه دارد

اين لحظه ها

 ملاحظه ي لحاف ملا هم نمي كنند

هركس بيشتربكشد

حق با اوست

 

مرحمت فرمائيد، كمي زودتر

دوستان خوش باور!

شكنجه گران خوشخو!

خيال ها همه، آبستن امروز بود

از اينكه شما را مثل خودم مي بينم

ممنونم.

 

ما عوضي بدنيا آمديم

و جايي كه پا گذاشتيم

نه سنگ بود و نه آب

نه رويا بود و نه خواب

اين دوربين

پي در پي عكس پشت سر مي اندازد

لطفاً آهسته تر!

لطفا! نام و نشان مرا ضبط كنيد

اين اموال مسروقه است

من همش به اين فكر مي كنم كه بعدها

زلزله مي آيد

برف مي آيد

نبش قبركن ها مي آيند

تا مرا جاده كنند

 

لطفا!

لطفا!

پاورقي را امضا بزن!

اين چك بي محل

به هركجا كه برود، بي فايده است.

 

                                       ( اين اتفاقي نيست )

اين اتفاقي نيست

من وارونه مي آيم

شاخ به شاخ

اولين چيزي ست كه به نظر مي رسد

همه فكر مي كنند

خرابي از راهست

كجي از خيابانست

راستي، توهم اينگونه فكر مي كني؟

آن گودال را مي بيني

من آنجا بودم،جنگ

همه جهان دور سرم

بچرخي و نچرخي

مات بودم، مات

كه تو آمدي

« با اين چشم ها نمك گيرم كردي

و با اين زبان چوب كاري»

عشق تشديد داشت

و زبانمان به چم و خم افتاد

خدا بخشايشي كرد

و ما هفت طلاقه شديم

 

حالا باز هم پيدايت شده

با همان باجي كه براي سبيل هايت كم بود

اين بار ديگر اتفاقي نمي شود

 

  

                                                (باران )  

باران مي بارد

دوربينم بر مي دارم

آن دورها

همسايه ام مي آيد

چتر بر سر

به رويا

از بيستون تا چلستون

اي كاش كمي زودتر....ديرتر.......

پيچ بعد، همش فكر مي كنم

باران كه باران نبود!

سنگ مي باريد

الي القاعده

شكستن اختياري نيست

امروز و فردا که می بینی همه ضرب العجل ست

 

جارچي،

 سپيده دم مي آيد

دست بر پل و جاده

« آه » مي كشد

مي آويزد به آوازش

كه سال ها دور روي همين درختان با لحجه ي مادري

مي خواند....

من مير شكاك شده بودم

به نقد آورده بودندم

تا به شعرها فال بزنم

گاه طرد مي كردم

گاه نه

گاه به زلف سخن نظر داشتم

گاه به آشوب تصويرها

به ذهنم مي آيد كه ميرشكاك

خيال جنگيدن نمي كرد

خيال از ميدان بدر شدن هم نه

 

شايد

ما سال ها اتفاق خيالي شده ايم

و دوربين اتفاقي

تا « لحطه »

از لب هاي ما نيفتد.

                                                  (عنكبوت )

عنكبوت چهارجور فكر مي كرد

يكجور سوزني

يكجور خط خطي

يك جور پشت به تصوير

يك جور نمي دانم

كسي چه مي داند!

شايد آن روز

مي خواست ديكتاتور شود

كمي سبيل پشت لبش گذاشته بود

با غرورحكم مي داد

به چاد رهايي كه زنان عشيايرقرار بود توي دل دريا بزنند

به ملواناني كه سال هاي سال قرار بود، برگردند

 

من كه آمدم

او هنوز لوطي نشده بود

دستهاي همان كه مي خواست، به امامزاده مي كشيد

-دختري پاپتي تازه آمده را-

آن زمان شهر در آفتاب

گزمه ها در خواب

عنكبوت، عاشق بود

 

به خيالم مي آيد

 كه عنكوبت اگر روي شانه هاي ما اينهمه سال

لانه نمي كرد

وقتي شعر مي گفتم

از شانه هايم بالا نمي رفت

از نخ ها و حباب ها صعود نمي كرد

و تير به ماه نمي پراند

 

قرار اتفاقي ست

از كجا معلوم محله اي كه مي نشستيم

بعدها « دژپل » مي گفتند!؟

تقصير از ما نبود

اين خزانه ي غيب است

كه مي سوزاند

تر و خشك با هم.

 

چه جرمي از اين قشنگ تر

كه شبي، پروانه به خواب بيني!

شبي جام!

شبي ايوان!

وقتي توي سوله گير افتاده اي

ما دست به دست هم داديم

براي همين روزها

جشن تولد من و تو

 همين تابستان بود.

 

                                                 ( با هم .... )

با هم مي آمديم، اما به هم نمي رسيديم

آوازهايمان شايد چوبي بود

دعايي بي ريل و ايستگاه

 شايد مزمزه مي كرديم

من به سقف واگن چسبيده بودم

هنوز هم همان جا

به خيالم

ايستگاه مي آيد

و هوا « مكث » مي كند

در دو فنجان جدا افتاده از هم

 

اولين ايستگاه همين حوالي

سوزنبان: «حركت! »

الي القاعده

با پنجره

 با قطارها

با تيرك ها و پل ها

با برفي كه تازه پشت لب هايش طرح سبيل انداخته بود

بايد پيش مي رفتيم.....

 

دو فنجان

 به حال هم« خوش خيالي » مي كردند

گاه دست تكان مي دادند

گاه لب مي تركاندند

گاه خودشان را در جا سيگاري مي تكاندند....

 

با هم بوديم، باهم

شكل دو فنجان خميده

شكل دو فنجان برآمده از سينه ي ماه

تقصير از ما نبود

« ديش ها و آنتن ها» راست مي گفتند:

 «اين كانال عربي ست

دشداشه به تن شعرهايتان كنيد!»

بالا آمديم « زخم » بود

پايين « كوه نمك»

بين دو ايستگاه، خواب به سراغمان آمده بود

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 18:40  توسط رضا   | 

چكيده مقاله

     در اين مقاله، از مغالطه و نقد مغالطه آميز بحث مي شود، به ريشه هاي تاريخي مغالطه، اشكال و انواع آن اشاره ها رفته و در نهايت از  مغلطه « نوگرايي و سنت گرايي » كه امروزه دامن گير مجامع نقد ادبي بويژه - در حوزه شعر -  بحث مي شود.

 

مغالطات رايج در نقد شعر

   گوهر و گوهرشناسي يك بحث قديم و درازدامن است، در اصطلاح نقد و نقادي، منظور از گوهرشناسي تشخيص سره از ناسره و يا محك تجربه آمده[1] اين تعريف در نظام معرفت شناسانه سنتي متداول است و امروزه هم همان موقعيت و ارزش خاص خود را داراست. جداي از چند و چون و كم و كيف اين تعريف، نقد در بستر تاريخي اش بي مغلطه نبوده است. از آنجا كه لازمه ي يك نقد جدي پرهيز از مغالطه گري است، لزوم آشنايي با مغالطات و اشكال گوناگون آن احساس مي شود. مغلطه، معناهاي گوناگوني داشته كه از اين معناها با استناد به لغت نامه ها مي توان به « كسي را به غلط انداختن»، « قياس نادرست»، « سفسطه كردن»، « عمل يا فرآيند مغالطه»، « استدلال نابجا»، «  استدلال فريب آميز.....» اشاره كرد. به استناد به تعريف دهخدا كه بنظر گوياترين و جامع ترين تعريف در نوع خود نيز بشمار مي آيد، مغلطه اصطلاحاً« فاسدي است كه منتج به نتيجه صحيح نباشد» خواه به جهت شرط، خواه به جهت شكل، خواه به جهت ماهيت و در عرف جامعه از همان نوع مصادره به مطلوب به حساب مي آيد. [2] « مصادره به مطلوب » يعني اينكه فرد يا شخص بدون اينكه دغدغه حقيقت داشته باشد، بخواهد موضوع را چنان كه باب طبع اوست به مخاطب القا كند. اما اين امكان براي ما هست كه با بازگرداندن بحث به پايگاه منطقي اش، به ابطال مغالطه پرداخت كه اين كار به دو شيوه ممكن مي شود الف) به شيوه بحث و مجادله. ب) به شيوه منطقي. افلاطون در كتاب « جمهور »  سقراط را به صحنه مغالطات وارد ساخته، شخصيتي كه از طريق مجادله - بحث و جدل -  پيش فرض هاي مغلطه كارانه را باز مي نمايد.[3] اما ارسطو شيوه ديگري برگزيد، شيوه اي كه در آن قضاياي منطقي به گونه اي رياضي وار كنارهم قرار گرفته، چنان كه عدول از آنها ممكن نباشد، او اين كار را در پيكار با سوفسطائيان بكار گرفت كه از بزرگترين مغالطه كاران در زمان خود به شمار مي آيند. در مجموع، مغلطه دو شكل دارد: الف) مغلطه عام ب) مغلطه خاص. « هركسي دندان دهد نان دهد، يا خورشيد براي هميشه پشت ابر نمي ماند» اين ها جز مغلطه هاي عام به حساب مي آيند. مغلطه خاص با عام از اين جهت متفاوت است كه در اين نوع مغلطه افراد اغلب آگاهانه و عمداً به مغلطه روي آورده و فرد از قضاياي به ظاهر منطقي نتيجه گيري هاي غير منطقي ارائه مي كنند[4] و هم او براي نيل به استدلال نابجا يا فريب آميزش ممكن است متوسل به حمله به شخص گرديده و يا بكوشد با برانگيحتن ترس و تهيج نظرش را به مخاطبانش قالب كند. اينكه در يك مورد خاص مانند شعر، بحث به نتيجه مشخصي نمي انجامد، صرف نظر از ( فلسفه تاويل )، صرف نظر از ( ماهيت ناشناختي بعضي پرسش ها )، صرف نظر از عدول از ( روش شناسي ) سهمي از اين بي هويتي و سرگرداني كلام، به مغلطه و پيش فرض هاي مغلطه كاران ما برمي گردد. مغلطه كار دانسته و نادانسته او را شگردهايي ست كه در مواجه با او بايد، اين شگردها را شناخت. يك زماني، او  مسائلي چون مطلق ها و كليت ها[5] را پيش مي كشد، يك زماني ممكن است مخطب به را به موضوعاتي چون ناب و محض بودگي ارجاع دهد، يك زماني مي بيني تنها استناد او به شعور متعارف است، چون همه چنين مي پندارند، اعتقاد من هم همين است. در اينجا به يكي از مغالطات مهم تاريخي - داستان مزدك - استناد مي كنيم باشد كه با اتكا به اين نمونه، پرده از تعدادي از مغالطات و پيش فرض هاي مغالطه كارانه برگرفته شود. در قضيه مزدك و مزدكيان، چند مغلطه با هم و در كنار هم ديده مي شوند. اولين مغلطه، مغلطه « نژادي» است، دومين مغلطه، مغلطه « دين بهي » است، كه اين دو را پژ.هنده ي نامه باستان – حكيم فردوسي-  در يك بيت گنجانيده است.

        چو راه فريدون شود نادرست     نباشد به گيتي همه زندو است

مغلطه سوم، مغلطه « نظام طبقاتي است » مگر ممكن است كه كهان و مهان برابر شوند؟!

      چو  مردم  برابر  بود  در  جهان      نباشد   پيدا   كهان   و   مهان

 و يا

     همه كدخدايند و گنجور مزدور كيست     همه گنج دارند و گنجور كيست.

سوال اينجاست، چرا بايد مغان مرتباً قباد را به كيومرث و دين بهي و نظام طبقاتي ارجاع دهند؟! اين  عمدتاً بدين علت است كه اين سه – دين بهي و نژاد و نظام طبقاتي-  ذاتاً مرجع قدرت و مشروعيت هستند. اين پيش فرض هاي مغالطه كارانه، در حقيقت مقدمه اي بر مغلطه اصلي كه در آن مغان به « مالكيت و بويژه به مالكيت زن ها» اشاره مي رود.

     يكي دين نو  ساختي در جهان         نهادي  زن و  خواسته در ميان

     چو داند پسر كش كه باشد پدر          پدر همچنين چون شناسد پسر

 چنانكه فردوسي آورده، مزدك مردي با دانش و هوش و راي بوده كه در زمان خشكسالي و قحطي نزد قباد آمده و او را قانع ساخته تا انبارها بروي مردم بگشايد. [6]  كار مزدك در اندك زماني بالا مي گيرد، چنان كه نه تنها در دربار، بلكه از جاها و نقاط ديگر نيز به او پيوسته و طالب دينش مي شوند[7]. با چنين وضعي چگونه مي توان حجت آورد، عامه مردم در بديهي ترين پايه شناختي شان « يعني بعد مالكيت اشتراكي زنان » اغفال شده باشند؟ در صورتي كه جواب اين پرسش نيز مثبت باشد، آيا مي شود، گفت كه شخص اول حكومت « قباد و نيز بعضي از اشراف كه به مزدك گرويده بودند» آنان نيز به اشتباه افتاده باشند؟

تا بدآنجا كه به مغلطه برمي گردد، مغلطه در هر علمي ممكن است. چنانكه قرن ها فكر مي شد كه زمين مركز عالم است يا زنان در توليد مثل هيچ نقشي ندارند يا حركت در جوهر راه ندارد. فردي كه به جنگ مغالطات مي رود، بايست به منطق علمي و علم منطقي مجهز باشد. با اين مقدمه اي كه از نظر گذشت، در اينجا به مغالطات شعري نظري انداخته، كه عمدتاً اين مغالطات با ارجاع به موضوعاتي چون نو گرايي و سنت گرايي صورت مي گيرد. آنچه در اين مختصر ما مي آيد، محض بحث گشايي است، محض بحث گشايي به چند نمونه از اين مغلطه ها اشاره مي رود، باشد كه اين حركت، بعنوان يك طرح جدي نقادانه، مورد توجه قرار گيرد.  مغلطه اول كه از آن به مغلطه چخوفي ياد مي كنيم بر اين پايه استوار است كه اصولاً نقد و نقادي امري بي ارزشي است. چخوف ناقدان را به خرمگس مانند كرده كه باب طبعشان جز گند و كثافات نيست. اين نوع نگرش جزم انديشانه به نقد و نقادي ناشي از عدم درك منطق ادبي است، از طرز تلقي چخوف چنين بر مي آيد كه يك عقل كلي ( نويسنده ) وجود دارد و مخاطب  جز تسليم و عبوديت در برابر او چاره اي ندارد. چه كسي حاضرست به احوال شخصي اش گواهي دهد كه آنچه مي داند كامل و بدون نقص و ابدي و ازلي است؟ آيا نقدهاي موشكافانه نيما از ادبيات و وزن و موسيقي شعري و يا كارهاي براهني مشمول اين تعبير مي شوند؟ آيا نكته شناسي هايي دقيق و موشكافانه فلاسفه درمورد زيباشناسي و هنر از سر اجبار و بي مايگي بوده است؟ مورد دوم از مغالطاتي كه اين روزه ها در مجامع شعري رايج است، مغلطه « اول و آخر » هست، كساني هستند كه هنوز سعدي و حافظ، مولوي و .... را اول و آخر مي داند. اين مورد نيز جز عوارض معرفت شناسي سنتي بشمار مي آيد. به اتكا به همين مغلطه كساني امروزه پيدا مي شوند كه نه تنها شاعران خاص بلكه حتي دوره هاي شعري را نيز منكر مي شوند. آيا چنين است كه سعدي و حافظ، زبانحال وضعيت مدرنيسم و پسا مدرنيسم ما باشند؟[8] آيا كار آفرينش هنري پايان يافته و با اتكا به نظرات شمس قيس و نظامي عروضي  بايد در كوزه نقد را براي هميشه ببنديم؟ مغلطه سوم كه با اسم نوگرايي خوش مي درخشد، مغلطه « بازي زباني» است. امروزه عده اي بازي زباني را با تعابيري چون « متفاوت نويسي» « پايان هاي نامنتظره» و« سرپيچي از نحو» و مواردي از اين قبيل خلط نموده و آنگونه كه سيد علي صالحي گفته« به خود زني در زبان »[9] روي آورده اند.  شاعر اگر شاعر باشد و پنجره خود را داشته باشد ( به تعبير فروغ ) مي تواند كشف و شهود كند در ساحت زبان نيز،  اما لازمه اين كار آشنايي با زمزگان و سازوكار زبان و تمرين و ممارست دراين حيطه است[10]. با چنين رويه اي گاه حذف و ابداع و انتزاع اركان، زبان را از حد معمول و عادي « به حد شعر » ارتقاع مي دهد. [11] اينكه بتوان با نسخه پيچي در جهت ترويج ايجاد وضعيت متفاوت زباني در شعر كوشيد به جهت منطقي مردود است چرا كه هيچ نوع زبان تئوريزه شده اي در ژرف ساخت شاعرانه بكار نمي آيد و زبان شعري « فس نفسه» روي خط قاعده و قرار داد نمي گردد. [12]

 مورد چهارم از مغالطات كه آن نيز جز مغلطات نوگرايي است، مغلطه « من هرچه مي گويم، تو هرچه مي گويي ؟!» اين مغلطه به مغلطه در تاويل برمي گردد، خطا از آنجا ناشي مي شود كه عده اي بدون در نظر گرفتن رمزگان و نشانگان متن پنداشته اند كه از يك متن واحد بي نهايت قرائت - آن هم قرائت صحيح و به يك نسبت معتبر-  وجود دارد؟!؟! اگر هر علمي را منطقي ست و بحث ادبي نيز به طبع منطق خاص خود جاري و ساري مي گردد، چگونه يك موضوع واحد ممكن است دو يا چند نتيجه و تعريف متفاوت و حتي گاه متضاد داشته و در عين حال همه اين موارد به يك نسبت صحيح باشند؟! البته ما مي توانيم نظريات متعدد و متفاوت ادبي داشته باشيم و نظريه پردازي هاي جديد همه در تائيد ضرورت چنين وضعي است، اما اين بدين معنا نيست كه به لزوم همه اين نظريات به يك ميزان و نسبت كارشناسانه و ارزش و اعتبار يكسان داشته باشند.[13] چنانكه يك شخص بيماري در تشخيص بيماري اش به افراد كوچه و بازار رجوع نمي كند در نقد ادبي نيز وضع به همين منوال است و بايست نظر صاحب نظران را طلبيد. مورد پنجم از مغلطات ادبي رايج، مغلطه در تعبيرات هست، تعابيري چون « شعر محض» يا « شعر ناب » جز اين دسته از مغلطه ها به حساب مي آيند. ما اگر به حافظه خود رجوع كنيم، انواع شعرها را مي يابيم از غزل گرفته تا قصيده از رباعي گرفته تا نيمايي تا شعر سپيد و حجم و غيره. اين نوع شعرها هركدام توضيح و تفسيري داشته و ارجاعاتي را پذيرفته و زمينه هايي را ممكن مي سازد، چنين نيست كه هر كدام از اين نوع اشعار تكيه موضوعي نداشته باشد. در گذشته ها تصور نادرستي از شعر وجود داشت كه در هر علمي شعر بكار آيد و هر علمي در شعر[14] اين تصور مغلطه آميز در طي قرن ها به آنجا رسيد كه شعر تابعي از موضوعات ديگر شود كه از جمله اين موضوعات مي توان به بعد اخلاق در شعر اشاره كرد.[15] بسياري از بزرگان شعر ما نظير مولوي، سعدي، فردوسي، خاقاني و..... كم و بيش كوشيده اند كه شعر را به يك حد و حدود اخلاقي فروكاهند. اين بدين معنا نيست كه شعر لابد بايد حدودي غيراخلاقي داشته باشد بلكه ارجاع به اين مسئله است كه هر علمي از جمله شعر نيز بايد از منطق خاص خود پيروي كند و بقول قدما « في نفسه خود »  و خودذاته باشد. اين خودذاتگي و في نفسگي كه پشت آن يك تعبير فلسفي نهفته، امر بسيار مهمي است، نيما با نگاه خود- طبيعت انگاري[16] آن « من اخلاقي فسيل شده» را از دامن شعر و شاعرانگي زدود. اما به جاي آن يك « من اجتماعي» گذاشت، مني كه تسلط خود را كم و بيش در بسياري از حوزه هاي شعري تا همين امروز حفظ كرده است. در سه دهه اخير حركتي در جهت رهايي از اين من وجود دارد كه اين در نفس خود امر مثبتي است اما چنين مي نمايد كه در اين حركت پيش فرض ها و مغلطه هايي نهفته كه به اصلاح نياز دارند. تعابير چون شعر«محض يا شعر ناب » جز همين مغلطه هاست، مغلظه از اين جهت كه اين چنين تعابيري در منطق و فلسفه تكيه گاهي ندارد، چرا كه اصولاً تجربيات محض در منطق انساني تاويل ناپذيرند. آنچه كه وجود دارد حركت هنري است بريدن از پيش فرض هايي به سمت و سوي پيش فرض هاي ديگر و آدمي در هر مقامي كه باشد و به هرجا كه بپويد به ناچار بر فرضياتي تكيه خواهد زد كه اين فرضيات در عين اينكه نگه دارنده محصول ادبي است بقول هايدگر افق هاي آينده را نيز همواره باز مي گذارد.[17] بنابراين شعر محض، جز مغالطات تعبير است به مانند مغلطه روشنفكر ديني يا مغلطه ملي مذهبي و يا مغلطه مردم سالاري ديني كه اين روزها متداول است.[18] اصطلاح محض و ناب را تنها مي توان آن را نوعي مكان و موقعيت موعود – مدينه فاضله - قلمداد كرد كه بايد پيوسته به آن نظر داشت بي آنكه اغفال كننده و فريبنده بنمايد. نقد ادبي در عين اينكه تابع روش است و به روشمندي تعلق خاطر دارد اما به سبب كنش و واكنش مداوم و مستدام با مخاطب و من و مولف ويژگي هايي در حد ابداع نيز به آن تعلق مي گيرد. اين نوع نقد آن اندازه پتانسيل در آن نهفته كه از مولف و متن در گذرد هرچند در تماميت آن در همه حال به منطق ادبي وفادار مي ماند. نقد مورد نظر  هم راه آفرينش و خلاقيت را باز مي گذارد و هم آن مايه را داراست كه انحرافات احتمالي اثر هنري را بنماياند. اين نوع نقد در عين حال كه متوجه سنت است به آينده نيز بايد بكاود. درك اين مهم  ما را از ناقد متاثر ( ديدگاه سنتي ) به ناقد موثر ( ديدگاه مدرن و فرامدرن )رهنمون مي سازد.



[1] قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهري

خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان    تا سيه روي شود هركه درو غش باشد ( ديوان حافظ )

[2] - آنچه كسي را به اشتباه اندازد، غلط اندازد، مغاليط « واژه نامه محمد قر يب/ چاپ چهارم/انتشارات ميلاد/1361 /ص1160»

  -  سفسسطه كردن،مغلطه با همديگر، به غلط انداختن.. اصطلاح منطق قياسي فاسدي است كه منتج به نتيجه صحيح نباشد و فساد در آن يا از جهت ماده است يا از جهت صورت و يا از جهت صورت و ماده هردو. فساد قياسي از جهت صورت به اين است كه شرايط لازم كه با رعايت آن شرايط قياس منتج خواهد بود و در هيات و شكل رعايت نشده باشد و از جهت ماده به اين است كه مثلا مطلوب با مقدمات قياسي  يكي از آنها يكي باشد كه از نوع مصادره به مطلوب است و بديهي است كه فاسد بودن آن از هر دو جهت به اين است كه شرايط منتج از جهت هيات و شكل رعايت نشده باشد و مطلوب از آن هم با مقرمات يكي باشد.« فرهنگ  متوسط دهخدا/ جلد دوم/دكتر غلامرضا ستوده و دكتر ايرج مهركي و اكرام سلطاني/ دانشگاه تهران /چاپ اول1385/ ص2766»

- عين تعريف كلي در فرهنگ لغت دهخدا در فرهنگ لغت معين آمده با اين افزوده كه  مغالطه: قياسي است كه بوسيله آن هم اثبات به مطلوب و هم نقض آن ممكن باشد، يك بخش از علوم منطقيه. « فرهنگ فارسي دكتر معين/ جلد چهارم.1360/انتشارات اميركبير/ص4251»

  - مغالطه كردن: سفسطه كردن « فرهنگ فارسي/احمد علامه فلسفي/ تهران 1381/ چاپ اول/ انتشارات آزادي/ص647»

  - مغالطه: عمل يا فرآيند مغالطه كردن« فرهنگ فارسي امروز/غلمحسين صدري افشار و نسيرين و نسترن حكمي/ نشر كلمه/چاپ او.ل.1373/ص 1064»

   - استدلال نابجا ( ص1199).  به معناي « غلط، مغلطه آميز، سفسطه آميز، اشتباه و وهم انگيز، گمراه كننده و فريبنده، صفحه810 براي واژهfallacious/ به معناي « سفسطه، مغلطه، استدلال فريب آميز و روش سوفسطايي» صفحه 2131براي واژه sophistry/  به معناي « استدلال غيرمنطقي، قياس نادرست، سفسطه»  صفحه1641 براي واژهparalogism  «فرهنگ فشرده فارسي به انگليسي/دكتر عباس و دكتر منوچهر آريانپور كاشاني / انتشارات اميركبير/ تهران چاپ 1374

Fallscy: a false idea or belief or a false reasoning: Page:365  - Sophistry: the use of false descriptive arguments.Page:1006     ( Longman Dictionary of Contemporary English/1987/ by Clays Ltd. St)

 

[3] . رجوع شود به كتاب جمهو ر افلاطون/ فوائد روحاني/ چاپ دهم 1384/ شركت انتشارات علمي و فرهنگي « شرح اين قصه  در بحث سقراط با گلاوكن ( برادر افلاطون) و سفالوس و تراسمياكوس ( معلم فلسفه ) ... است و بحث با پرسشي در مورد « كمال سعادت » و كشيدن اين مفهوم به « مقوله عدالت » شروع مي شود. سقراط اثبات مي كند كه دلايل آنان در باب قضاياي مختلف  چقدر سست و بي پايه است.

-       [4] .

-       در باز است.

-       باز يك پرنده است.

-       بنابراين در يك پرنده است.

 

[5] . از گذشته ها اين مغلطه بوده كه اگر علم خداوند مطلق ايت آيا اين بدين معناست كه خداوند مي تواند دو بعلاوه دو را مساوي پنج كند.

[6] . بيامد يكي مرد مزدك بنام      سخن گوي و با دانش و راي و كام

  گرانمايه مردي و دانش فروش    قباد دلاور بدو داد گوش

  همي گفت هركو توانگر بود    تهي دست با او برابر بود

  از اين بستدي چيزو دادي بدان   فروماندند اندر ان بخردان

  چو بشنيد در دين او شد قباد    ز گيتي بگفتار او بود شاد

  ورا رام بنشاند بر دست راست   ندانست  لشكر كه موبد كجاست

با اين چنيني وضعي كسري و موبدان او را به چالش مي كشند و زنهار مي خواهند تا ظرف شش ماه جواب او را داده و دين بهي را باز برپادارند همان ديني كه امتيازات طبقاتي و نژادي براي آنان به ارمغان مي آورد.

بدو گفت كه مزدك زمان چند روز    همي خواهي از شاه گيتي فروز

ورا گفت كسري زمان پنج ماه     ششم را همه بازگويم به شاه

كسري به جنب و جوش افتاده و به هر در و كوي مي فرستد كسان تا جوابي در خور به مزدك بدهند.

فرستاد كسري به هرجاي كس    كه داننده ديده و فرياد رس

موبدان  پايه و اساس كار خود را بر « مغلطه نژادي » و « مغلطه مذهبي » مي گذارند و با استفاده از مغالطه در باب « اشتراكي بودن زنان » تير خلاص را به او شليك مي كنند..

چو راه فريدون شود نادرست       نبايد به گيتي همه زند و است

سخن گفتن مزدك آيد بجاي      نبايد به گيتي جزو رهنماي

ورايدون كه او كژي گويد همي     ره پاك يزدان نجويد همي

بعد از مقدمه چيني مغلطه آميز حالا روبه مزدك كرده و مي گويد:

يكي دين نو ساختي در جهان      نهادي زن و خواسته در ميان

چو داند پسر كش كه باشد پدر     پدر همچنين چون شناسد پسر

چو مردم برابر بود در جهان        نباشد پيدا كهان و مهان

 ( شاهنامه فردوسي/ ژول مول/ انتشارات ميلاد/ چاپ دوم/1381/ص652-653)

 

[7] . بنابه دستوات، مزدك مشكل اصلي انسان و جوامع انساني « حرص و آز » است و اگر اين دو نباشد ما به يك جامعه  عادلانه خواهيم داشت.

[8] زين العابدين مراغه اي مي گويد:

« امروز استماع سوت راه آهن در كارست نه نداي عندليب و گلزار. حكايت شمع و پروانه كهنه شده از ايجاد كارخانه شمع سازي سخن ساز كن

تقي رفعت مي گويد:

« نترسيد، ديوان حافظ و سعدي را در آب بي قدري بشوئيد .... امروز مي بينيد سعدي مانع موجوديت شماست، تابوت سعدي گهواره شما را خفه مي كند، عصر هفتم بر عصر چهارده هم مسلط است . . .. . ص342ص343»[8]

- سبك شناسي شعر، دكتر سيروس شميسا، انتشارات فردوس، چاپ هفتم،1380

»

 

 

[9] . تعبير « سيد علي صالحي »   43شعر/سال سيزدهم/تابستان84/انتشارات صوره مهر/96/97

[10] . تنها/ درون تنهايي خود مي‌زخمم/ شايد به بازگشتنم آسيب رسيده است/كه رفتنم اين همه به تعويقش مي بالد/ شدنم را به بودن تو باخته‌ام/ و بي تهي‌ات را موصولم                                            

-  مجوعه شعر علي قنبري، نامه ( به/ از) رويا و ضمائم پاره وقت ،صفحه97،انتشارات نيم نگاه، چاپ اول1381

 

[11] من از تو مي مردم/ در حاليكه تو زندگاني من بودي» يا « افق عمودي ست و حركت فواره وار و.... ( فروغ )

هيچيم  و از هيچ چيزي كم ( اخوان ثالث)

[12] . اين مهم نخستين بار توسط براهني و باباچاهي در شعر ما مطرح گشته و عده اي ناشيانه به دام آن گرفتار آمده اند. براي اطلاعات جامع تر از اين بحث مي توان به « پست مدرن بعنوان يك وضعيتء مقاله اي از نگارنده رجوع كرد.(گوهران/ فصلنامه تخصص شعر/ شماره يازدهم و دوازدهم/ جلد دوم/صفحه294-303)

[13] « شايد بتوان گفت متن، فضاي محدود تاويل هاست،فقط يك تاويل وجود ندارد،اما از سويي ديگر تعدادي بي پايان تاويل نيز وجود ندارد، متن فضاي وارياسيون هايي است كه محدوديت ها و الزام هاي خود را دارند،و براي گزيدن تاويلي متفاوت ما بايد دليلي بهتر ارائه كنيم...»

- ( پل ريكور، زندگي در دنياي متن، شش گفتگو و يك بحثآ ترجمه بابك احمدي، نشر مركز، چاپ چهارم1384)

[14] . . عروضي سمرقندي مي‌گويد:

« اما شاعر بايد كه سليم‌الفطره، عظيم‌الفكره، و صحيح‌الطبع و جديد‌الرويه و دقيق‌النظر باشد و در انواع علوم متنوع باشد و در اطراف رسوم مستطرف زيرا چنانكه شعر در هر علمي بكار همي شود و هر علمي در شعر بكار همي شود . . .»[14]

- (چهار مقاله، عروضي سمرقندي،تصحيح محمد قزويني، چاپ اول1381،چاپخانه صنوبر)

 

[15] . « نقشه ي كامل افعال نيك و بد مرقوم را ادباي شيرين مقال آن ملت به كلمات نغز و اشعار پرمغز كشيده، در نظرها جلوه داده، افعال زشت مايه‌ي عبرت و اعمال نيك پايه تشويق و سايرين مي‌گردد. اشعار سعدي و مثال آن كه مايه ي يك دنيا عبرت و نصيحت و داراي يك عالم حكمت و سياست است . . . صفحه 197- 198»

      - مكالمه سياح ايراني با شخص هندي، ميرزا حسن كاشاني، ( به كوشش غلامحسين ميرزاصالح )، كوير چاپ اول 1380

 

[16] . «  . . . هيچ چيز در زير دست طبيعت، با صفاي كامل بيرون نمي‌آيد و سليقه‌ي انسان با طبيعت لجاجت دارد . . صفحات4-5.»[16]

- دو سفرنامه از نيما يوشيج،ميراسفندياري،انتشارات سازمان اسناد ملي ايران،چاپ اول1379،چاپخانه سهند

- « . . . .هواي آزاد اين قله را به هيچ چيز نمي فروشم. كامل‌تر از كتاب طبيعت و بهتر از شراب، آب سرد و گواراي اين چشمه ي كوچك است كه صداي ترشحات آن از اين تخته سنگ دور نمي شود. كوه « اري» و « ني كلا» خيلي مطبوع طبع من است.مخصوصاٌ ني كلا ....ص10.»[16]

- كشتي و توفان، 50 نامه از نيما يوشيج، انتشارات اميركبير، چاپ 1351

 

[17] . تعبيري است از كتاب « هستي و زمان هايدگر »

[18] . از اصطلاحات دكتر طباطبايي 

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 18:37  توسط رضا   | 
باری ای دوست

با زره مهر بپوشانم

و با قانون عشق دست بندم زن

و ضامن بی طاقتی هایم شو

چه شب درازی بود نرگس؟

با سلام به دوستان بزرگوار. عید نوروز را به همه تان تبریک می گویم   آرزوی سالی خوش. ضمنا به اطلاع می رسانم که مجموعه داستان ( ضلع تاریک ) منتشر شد. منتظر نظراتیم.

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:8  توسط رضا   | 
با سلام به دوستان عزیز.

در حدود یکسالی ست که منتظر مجوز ضلع تاریک ( مجموعه داستانم  ) هستم. بر اساس نشنیده ها « زده ام فالی و فریاد رسی می آید»

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:11  توسط رضا   | 
با سلام به دوستان عزیز

( جنگ نامه) یک کار تازه با فضای حماسی و اسطوره ای و تغزلی استُ.

 

(جنگ نامه)

چقدر غریب!

چقدر بیگانه بودیم از هم با هم؟!

در بیقراری ناگزیر .اما هر حادثه

در دشواری هر راهی صعب. اما بی پایان . . .

ناگهان برافراشته و بر آسمان شدم

از تهی میان دو دریا

وقتی یاداشت های روزانه همه مملو از بی نصیبی و تلخی  بود

به آسمان برافراشته شدم

به آسمان تجلی

به آسمان سرخ دم جام

و دویدن. دویدن در دشت لادن های ابدی

و دویدن. دویدن ناگزیر

و چرخ زدن در بازی های کودکانه

و پای فشردن در هوای پاک آبی

 

چقدر یادمان رفت!؟

چقدر برمگو افتاد!؟

و شراب تجلی به فتوای سرخوشانه باطل گشت

و دست ها با آلت قتاله تباه بگشت

 

شگرف!

چقدر غریب!

چه غریبانه مرا گشتند

و شگرف تر

مردی شبیه من سالیانی اینگونه دراز روی صلیب بود

 

بر آسمان جنگ نامه شدم

به سریر مزدهم دست ها و پستان ها

به انظباط و توازی نرگس ها

به قامت باد و بنفشه ها

دیگر مرا نفرین کارساز نبود.

 

( جنگ نامه )

بعد از این همه سال

هنوز دهانم بوی روزه می دهد

و سوگند می خورم به کسی که همشیه از من دور ست

و فکر می کنم که جایی زندانی ست

در رویا ها اوج می گیرم

انبوه کهکشانمها را خاکستر می شوم

و ابرهای حادثه را سخت می بارم

 

من دهانم آغشته است

و فکر می کنم که دیگر دیر شده ست

حتی نمی توانم که شناسنامه ام را به مامور سرنوشت تسلیم کنم

و خبرم را آیا به روزنامه برسانم

بی شک این وداع ست

وداع با چشم هایی که تمام عمر آزارم دادند

و دست هایی که به باورم یک لحظه نرسیدند

این دریچه اگرچه به دشواری

اما زمانی نور را به سرانجام خواهد آورد

شاید زمان را با آن آستین کهنه و ژنده بیش از این نمی زیبد

و خراب آباد را خریداری بهتر از عشق نشاید

تو دختر یک غریبه بودی

و من کسی که باید می آمد  با باورهای سخت بی تمکین

و این خواب را خوابگذار تعظم بری خود گذاشت

تا در آحرین لحظه به ناگهان بر زمین بگذارد

 

قرار بیگاه بود

ناتمامی ه هر ازگاهی به بهانه ی لادن ها می آند

و در مرزهای باید حضور

با تهیج و شرمساری پا پس می کشید

نیمه ی گمشده را چرا سوگند نشد؟!

کبوداشهر را چرا فرجان نشد؟!

وداع کنید

وداع را با راستی یاد کنید

و از آن شنل بلند و زرد ناباورانه بخواهید

و بوسه اما آهی که به دهانهی شب دم به دم می ریخت

و در شریان لذت و تاریکی مجال به خود آمدن نداشت

وداع را کوتاه و سرخ جامه تر بخواهید

من می خواهم از زمین دور شوم

و به آیین گم شدن های پی در پی در بیایم

مگر بیدار نیستی؟

مگر آیه های سراسیمه مرا نمی خوانی؟

چرا دستت بالا نمی آید؟

 

من دهانم بوی روزه می دهد

و عاصی و بی تابم

شاید این همان فرجام موعود ست

 که سال ها مرا می خواند

و من ندانسته در بازی های کودکانه شریک بودم

و فتح آری. اما نامیسر

آن باغ بزرگ در پریشانی هایش شکی نداشت

این ما بودیم که می خواستیم یقینمان را از باغ قرض بگیریم

و فکر می کردیم به  طراوت و هم آوایی دیوانه وار نام ها و آغوش ها

وداع را با تانک و شلیک مساسل بخوانید

انسان ها با همان شنل زرد و موهای قرمز

چقدر دیر به همدیگر می رسند؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:54  توسط رضا   | 
](با سلام به دوستان بزرگوار)

( جنگ نامه)

مبارک باد البرز

فراز آمدن و فرایاد آوردن

خیل جاودانه ارواح و آن خیال هردم برانگیزاننده از برف

مبارک باد هستی تو یک پیراهن آه ...!

و تمام لذت من آه آه

آه مدام و تمام

 

این را گریه نیست

این را دگربودگی و شدن هر دمه است

بیش از این ها باید باغ را به فصل شا ه دانه ها و نرگس های ویرانگر خواست

آری هر اوج را نشیبی ست

جز دمادم ازلی و ابدی عشق

جز دگری و دگر بودگی عشق

و عشق را نه یک جام پراند

و نه یک غریبه از راه ببرد . . .

 

جنگ نآمه آن یاخته ازلی

از مشی و مشیانه افروخته و آفزاید

شبی چنان تنگ زمین و زمان را به بر گرفت

که شعر لحظه ی موعود را

 

آی هم صدا!

ای قرار نامعلوم توازی ها!
تا کی به جان حقیقت افتادن ها و بسط چرایی ها!

و حقیقت ناممکن  صدا شد

و ناممکن لادن و حرف و حوصله گشت

......

...........

و بی شک و بر آستانه البرز را جز این مباد

متبرک باد آن سواره

متبرک آن پولاد و زخم

متبرک باد تهی میان دو دریا

و تاج گل آذینی که یک بعد ظهر آفتابی به آن تمسک می جویید

 

و جنگ نامه

فراخوانی تقدیر بود

در تهی میان دو دریا و مسلسل ها و شاید دورتر هم باد

۱۵/۱۱/۸۶

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 17:36  توسط رضا   | 

مژده به دوستان

       نيمه گمشده ( مجموعه شعر ) رضا روشني منتشر شد، منتظر نقد و نظرات شما هستيم.

    A gift to our friends;

Nim e Gomshodeh ( anthology poems ) of Reza Roushani now is published. We

are waiting eagerly  for your ideas and suggestions.

 

 

( كپو ، كچي[1] . . . )

و دورتر

مي‌بردم و مي‌كشاندم

در بيشه و بي‌راهه

آنجا كه من نيستم

« كپو . . . كچي . . .»

 

اين كيست كه مي‌كشاندم و مي‌بردم؟

آيا نازياي خسته من است

يا نازاره است

كه تارهاي مويه را به هم مي‌بافد؟

 

« كپو . . . كچي . . .»

بهار آمد

راز تو برملا گشت

و من شاعر مغروري شدم.

 

« كپو. . .»

كدام آشفته از شاهنامه نمي‌گذرد و رو به توران ندارد؟

رد كدام اسب در خيال تو مي ماند؟

تو به سوي كدام خرابه رو داري؟

 

« كچي . . . »

من پرنده اين فصل نيستم

و طعم شلاق روي زبانم جا مانده

تو را به شعرهايم

كه كسي باور ندارد سوگند مي‌دهم:

 من پرنده اين فصل نيستم

من راز تو را به كسي نگفته‌ام

حتي به مادرت پري

 

« كپو . . . كچي . . . كفبي . . .كمبي . . .»

آيا در تمام زمستان مادر م مي‌ماني؟

و از سماور

برايم چاي مي‌ريزي؟

 

« كپو . . .كچي . . .»

زندگي به راه خود مي‌رود

صحبت از بريدن و دريدن مباد

صحبت از مرگ مباد

بيش از اين صحبت از هرزگي مباد

همه زندگي‌مان را

در يك چمدان كوچك جا مي‌دهيم.

 

آه « كپو . . .كچي . . .»

 صداي تو . . .

صداي تو بار حنا دارد

و تاج و پولك و ماهي‌هاي خالدار و گيلاس‌هاي تب دار

از آن آويخته

صداي تو التماسي است به آينه

اشاره‌اي ست به شكستن

بي‌بي اين روزها  از تو تنهاتر است

 

« كپو . . .. كچي . . .»

بهار است

چيزي كنار جاده مي‌افتد

و دستان من آن طرف بريده تر

من گمشده‌ام را

لاي همين بي‌مهري‌ها مي‌يابم

من گوش به زنگ ايستاده‌ام

و حلقةهاي بافته شعر

روي دست‌هايم مي‌ماند

« كپو . . .

كچي . . .

كفبي . . .

كمبي . . .»

 

 



[1] . پرنده‌اي است با آوايي محزون كه به همان آوايي كه مي‌خواند شناخته مي‌شود. در مورد اين پرنده افسانه‌اي بر سر زبان‌ها بودة اينگونه كه كپو كچي تازه عروس بوده و مادر شوهر او را بسيار ظجر مي‌داده و بهار كه شير گوسفندان مي‌"رفته مادر شوهر مدام بهانه مي‌اورده كه شير كم است شما آن را به پدر و مادر خودت دزدي مي‌دهي و اين شير نيست و فقط كف شيره. اين بود كه او دعا مي‌:ند تا از اين سرنوشت خلاصي يابد و خداوند او را به شكل پرنده‌اي در مي آورد كه بيشتر در فصل بهار پيدايش مي‌شود و با آواي حزينش مي‌×واند.: كپو . . كچي . . . كفبي . . . كمبي. . .

  نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:29  توسط رضا   | 
نازیا!

چه کسی خواب دیده؟

چه کسی رنجیده؟

دردمیانگیز

از خواب میاشوب و از من مگریز . . .

 

نازیا!

به پایان خواهد آمد

آنچه نامیسر است

و به بار خواهد نشست

آنچه ناباوری است

 

نازیا!

آه نازیا!

اندوهم مرسان

و به بهانه هایی چنین تلخ میامیز

و با دیرآمدن هایی چنین عشق را از یاد مبر . . .

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 15:42  توسط رضا   | 
با عرض ادب به خدمت دوستان

 و نیزعرض تسلیت به سبب درگذشت اصحاب نظر و خبر و نیز درگذشت منوچهر نوذری

 

من کسی را می شناسم

که سپیده نیست

که ملک الشعرا نیست

که پست مدرن نیست

و خود را رها کرده

 

من کسی را می شناسم

که در یک مسجد بزرگ می خوابد

من کسی را می شناسم

که خود را به روزهای مدرسه می آویزد . . .

  نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 20:7  توسط رضا   | 

(هميشه )

هميشه براي زندگي كردن چيزي هست

هميشه براي آواز خواندن چيزي ته استكان مي‌ماند

هميشه چيزي هست كه تو را تنگ در آغوش فشارد

و از آن سو به پرتگاهي بياويزد

 

چيزي هست

بين شك و يقين

بين كينه و بغض

كه نشاني آن از وسط خيابان مي‌گذرد . . .

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 10:31  توسط رضا   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM